تبليغاتX
ebipic.blogfa.com


ebipic.blogfa.com

روزگاریســت که ؛ آدمــها فقط سقف مشــترک دارن ، نه زندگی مشــترک ...

به فرزندانمان در کودکی وقت بیشتری برای عروسک بازی بدهیم تا وقتی بزرگ شدند با آدم ها بازی نکنند

به سرنوشت بگویید: اسباب بازی هایت بی‌جان نیستند...آدمند...می شکنند...آرامتر ... !!

يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها  . . .  کي بماند برگ کاهي در ميان بادها

                               1102 700 914 98+  -   1102 700 939 98+  
                                            ebi.sansiro@gmail.com 
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت22:19توسط ebipic |
،‌كودكي در حال نقاشي كشيدن بودکه موجی خوابش را ربود!

میدانــی !!!

عجیبـــــ ∙درد ∙دارد ...

مرهــم باشــی و ∙دور ∙ باشــی !!!

درست مثل نوشدارو پس از مرگ سهراب !!!

+نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت21:0توسط ebipic |
کاش برای اثبات، راه بهتری بود!

بــیـا بـرویــم حـوا

بــهــشــت جـایِ مــا نــیــســت

بــگــذار خــدا تــنــهـا بــمــانــد

بــا ســیــب هــایــش...


خــدا

اگــر

بــا مــا بــود

هـیــچــگــاه

روزی نــمــی رســیــد

کــه مــن تــو را

بــه او بــســپــارم..


مــن

جــهــان ســوم عــشـقَم

وَقــتــی

از هــمــه داشــتــنــی هــای عــالــم

سَــهــمِ مــن

نــداشــتــنــت

نــبــودنــت

مـی شــود...


تــلــخ شــده انــد

نــوشــتــه هــايــم

از وقــتــي کــه

قــنــدهــايــت را

در دل ديـگــري آب مــي کــنـي...


در دِربـیِ بــزرگ شــهــر عــشــق،

تــو

نــگـاه مــی کــنــی،

و مـ ـن

دل مــی بـازم...


+نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت20:38توسط ebipic |
کاش یک لیوان چای با خدا بنوشم!!!

تو حرفت را بزن...

چکار داری که باران نمی بارد

این جا سال هاست که دیگر به قصه هم گوش نمی دهند

دست خودشان نیست!

به شرط چاقو به دنیا آمده اند

و تا پیراهنت را سیاه نبینند باور نمی کنندکه

چیزی را از دست داده باشی....!!!


+نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت20:22توسط ebipic |
چقدرباید بگذرد تامن درمرورخاطراتم وقتی ازکنار او ردمیشوم تنم نلرزد...بغضم نگیرد


حسنك كجايي؟! بيا با غيرت! كبري تنهاست!
نمي تواند تصميم بگيرد بيا قبل از آن كه فارسي وان برايش

تصميم بسازد

كبري !

خواهر معصوم من!

تصميم گرفته اند تو را از كتابها حذف كنند راست مي گويند الان 30 سال است كه تو می خواهی تصميم

بگيري

حوصله شان را سر برده اي تصميم بگير ديگر! زمان ازدواجت گذشته است. مقصر خودت بودي!..

.

.


                                      لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید ! خواهشمندم کلیک کنید:


ادامه مطلب
+نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت14:44توسط ebipic |
کاش انقدر که من از زنده گی می گفتم ، زندگی از من می گفت...

بايد باكره باشى

بايد پاك باشى !

براى آسايش خاطر مردانى كه

پيش از تو پرده ها دريده اند !

چرايش را نميدانى...

فقط می دانى قانون است...

سنت است ...

قانون و سنت را مي دانى مردان ساخته اند

اما در خلوت مى انديشى به مرد بودن خدا

و گاهى فكر مي كنى شايد

خدا را نيز مردان ساخته اند!


+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت21:27توسط ebipic |
گاهی وقتآ از کنآر غصهـ هآ بآید رد شد و گفت ” میگ میگ ”

گفتی: شرم کن گفتم :افساریست بر روح سرکشم راست می گویی مادر ؛ دخترت افسار گسیخته

گفتی :" ب .ک . ا . ر. ت "

گفتم: جامه ای بود که بر تنم سنگینی می کرد به دورش انداختم وبرهـــ ـــنه در میان باد دویدم

گفتی: "زنــ ـانگی"

گفتم: نه زایندگی من بود ونه گیسوان بلندم گفتی: عطش به نوشیدن تو داشتم


گفتم: دیر آمدی

من " ب.کارتم "را در بستر کسی انداختم که گیسوان چموشم را بافته است.!......


+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت21:17توسط ebipic |
خیلی سخت است … با ” بُغض ” می نویسم , با ” خـــنده ” می خوانی . . .


همیشه چتر بهانه ای برای ندیدن اشکهایم بود حالا بی بهانه... زیر برفاب روزگار چتر می شوم تا

گریه هایت رو نبینم...


به زنان در كودكي شير سگ دهيد...شايد در بزرگي وفا بياموزند


زنان شهرمن
آنسوى حجله چشم مى بندند
به روى آرزوهاشان
چه بیگانه به درد خویش مى خندند

زنان شهرمن
با ترس مى خوابند
ز ترس ِ دیدن رویا
ازآن عشق قدیمی ، ناب و بی فرجام
همه زخمى زشلاقى پر از نیشند
چو پاییزی اسیر باد ، می بارند
به شادی هیچ نیاندیشند

زنان شهر من
سرمه به چشمان می کشند از ترس
ز خوف رفتن مردان
کنار هر زن ِ زیبا
زنان شهرمن
آوازمى خوانند
ولى خاموش و بى آوا و دزدانه
به زیر لب ز درد مستانه می خوانند
چه غمگین و جگر سوز ، بی گنه نالند

زنان شهر من مادر
زنان شهر من خواهر
زنان شهر من این اینه صد تکه از صد درد
که در کنج دقایق پیر و عاشق از نفس افتند

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت21:16توسط ebipic |
مادر جان ! گریه کن مادر ! دختر فاحشه تو ...


شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم
این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنتبار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است .
این نامه آخرین نامه یک فاحشه است
کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....

مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یکوجبی گور زندگی واژگون بخت خود برای تو می نویسم ..
فاصله من –فاصله پیکر درهم شکسته من – با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است یکوجب بیش نیست ..
این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت نام مستعارش زندگیست ..
مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت.......
خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچقدر دلم می خواست پیش تو باشم...و پس از سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور شکست شهوت در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و بد نامی وفراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو به مرگ می سپردم ...
افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست... جز این پیکر در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با در یافت بیست ریالی ( بیست ریالی که کار مزد آخرین هم آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد ...
مادر جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت داشت تا حد جنون خواهی گریست ...
گریه کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد که در این دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ....
دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و بد نامی می میرد .... ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت بگیرد ...
مادر جان ! خواهش میکنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بیدرمان در پهنه این دل ماتمزده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی سرشک دیده گم کرده ، به دامان محبت بار تو بسپارم ....
میدانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد ؛ تو بر حسب نامه های گذشته من ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را به دست می آورد ... چگونه بگویم مادر ؟!.... که ازبخت من بدخت ، در عصری به دنیا آمده ام که " شرافت " به طوررقت انگیزی بازارش کساد است
می دانی یعنی چه ؟ مادر همه هر چه تا کنون بتو نوشته ام دروغ محض بوده است .... دروغ محض .... اما اجتناب ناپذیر
خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ، بار دیگر بشکنم ... همه ی آن نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من که در حقیقت بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بیزوال است ، بسوزان .... و خاکستر سردشان را لابلای بستر پاره پاره من که مات و دست نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن ... بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد .... افتخار اینکه حد اقل آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا وا پسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در تصویر بیچارگی من ، شریک باشی ....
مادر جان ! در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش آرزوها و آمال انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی ، این تهران خراب شده ، روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت من یکی از بی پناه ترین و بیگناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام
افسوس !... هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که می خواستم جزئیات گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم ...
همانقدر باید بگویم که زندگی بسرنوشتی اینقدر دردناک ، دچارم کرد ، سه سال تمام ، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد بود که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی ها ، پستی ها ، و رذالتهای خود را وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من ، خلا صه کردند
آه ، خداوندا ! چه سرنوشت وحشتناکی !
در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ، بازیچه ی خنده ها ، محبتها و پایکوبی های ساختگی بود ....
در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطرسیه روزی خودم اشک بریزم نداشتم ....
تنها یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه صمیمانه خندیدم ... اما ، بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ... آخ اگر بدانی ....
آری ، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی ناموس محتاج من بود ، صاحب فرزندی شدم ...
از چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود ، خدا برای نخستین بار بزرگترین نعمتها را – نعمت مادر بودن را به من ارزانی کرد ...
شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند ساعت همه دردها ، در به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم ....
احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده ام ... وفردا صبح پدرش از دیدن او ....
آخ مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟!
آه ، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام !
مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟!
رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور گرفت....قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم ماما ! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد
آخ مادر ...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره مادرم ....
باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان ازمن پرسید : چرا ؟؟؟
دختر م را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت محض به خاک سپردند .
چه می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتراز ماندنش است ، دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی میتوانست نصیب دختر یک فا حشه بدبخت کند ؟!
پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان بچه کمر هستی مرا شکسته بود .
مادر جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام مقرری ماهانه برایت بفرستم .
به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک شب با شکم سیر بخواب روم ....
چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم ...در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز گفتار شدم ...
دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است !
خدا حافظ مادر
شیرت را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد ، و چه طور مرد ؛ نه - مادر جان نگو .

" خدانگهدارتان "

                                                                                                                 " پایان "


+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت22:39توسط ebipic |
شکایت دزد راپیش دزد بردن جوابی در پی خواهدداشت...؟؟؟؟؟

دلتنگ اون روزهایی از زندگیم هستم که مثل ماهی از دستم سُر خوردن و نفهمیدم...


آدم ها ثانیه به ثانیه رنگ عوض میکنند

چه رسد به دقیقه ها!!!!

از آدم های یک ساعت دیگر میترسم!

چون درگیر هزاران ثانیه اند....

ثانیه هایی که در هرکدام رنگی دگر به خود میگیرند

آدم ها یکرنگ نیستند.....


مانده ام که هر سالی که می گذرد،

یک سال به عمرم اضافه می شود؟

یا یک سال از عمرم کم می شود؟

آیا در این جمع و تفریق زندگی

دلی را شکستم و آزردم

یا دلی را شاد کردم و خنده بر لب ها نشاندم؟

هنوز این جمع و تفریق ها حسابشان را تسویه

نکرده اند

چرا که جمع را بپذیرم

یا که تفریق را.....

نمی دانم تا به کی باید برای این جمع و تفریق ها جشن بگیرم

اما این را می دانم جمع و تفریق زندگی ام قرارشان را گذاشته اند که با هم عمل کنند.


چقدر پیــــاده رو ها را کـــــــــــــــش می دهند . . .
این برگهای پــاییـــــــــــــزی !
می خواهم پیـــــــــــــاده شوم . . .
سوار اتوبوسی تنــــــــــــــــــــــد رو شوم . . .
تا پاییـــــز را رد کنم. . .
"فصل عاشـــــــــــــــقان" را . . .
ما را چه به این حرفا .....!

http://s2.picofile.com/file/7190105264/0_896121001292043296_irannaz_com.jpg


بعضی آدمها شبیه قهوهاند هر قدر هم که شکر اضافه کنی، باز یک رگه​​ی تلخی در وجودشان هست


کوک کن ساعت خویش!
اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعت خویش!
... که مـؤذّن ، شب پیش
... ... دسته گل داده به آب...
و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعت خویش!
که سحرگاه
بقچه در زیر بغل راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی
کوک کن ساعت خویش
که در این شهر دگر مستی نیست
که تو وقت سحر آنگاه که از میکده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی.

آنچــه مــا آدم هــا را از هم دور می کنــد زمان نیست ، زمــانه است ؛زودتــر از کفش هایمان دوست عوض می کنیــم!

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
...
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی


گاهی هیچ کس را نداشته باشی بهتر است چون داشتن بعضی ها تنها ترت می کند...!


اینکه ما گمان می‌کنیم بعضی چیزها است بیشتر برای آن است که برای خود عذری آورده باشیم
+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت22:36توسط ebipic |
چیزهایی که درباره استیو جابز نمی دانید """تقدیم به ali dadashe نازم که عاشقشم"""

استیو جابز

اسطوره دنیای تکنولوژی مرد به سادگی طراحی محصولاتش و به مرموزی شخصیتش. مدیری که همیشه از نظر کارکنانش یک شخصیت بزرگ و نفوذناپذیر به نظر می رسید. برخلاف بسیاری از آن ها که شهرت را چاشنی زندگی شان کرده اند همیشه از حواشی مربوط به زندگی شخصی اش به دور بود و تمایلی به صحبت درباره جزئیات زندگی اش نداشت؛ او حتی درباره بیماری اش هم حرفی نمی زد. استیو جابز به سوالات مربوط به زندگی خصوصی اش جواب نمی داد و به همین دلیل دانستن جزئیات زندگی او برای خیلی ها جالب شده بود. با این اوصاف است که بعد از مرگ این اسطوره جهان تکنولوژی، خیلی ها به دنبال کشف اسرار زندگی او هستند. با این همه اما بخش خبری وب سایت Yahoo در مطلبی با عنوان «چیزهایی که درباره زندگی استیو جابز نمی دانید» در مورد ناشناخته های زندگی بزرگ ترین مرد جهان تکنولوژی گفته که آن ها را در اینجا می خوانید:
"  لطفا ادامه مطلب را  click  کنید  "

ادامه مطلب
+نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت15:24توسط ebipic |
روحی به انتهای ابدیت پیوست . . . و جانی از دوباره بی جان گشت !

این یک تست روانشناسی است که توسط زیگموند فروید طراحی شده.

فرض کنید که در خانه هستید و پنج اتفاق زیر همزمان پیش میاد.

۱- تلفن زنگ میزنه

۲- بچه تان گریه میکنه

۳-یکی داره در خونه رو می زنه و صداتون میکنه

۴- لباس ها را بیرون روی طناب پین کرده اید و بارون میگیره

۵- شیر آب رو در آشپز خانه باز گذاشتید و آب داره سر ریز میشه

خب حالا با این وضعیت شما به ترتیب کدوم کارها رو انجام میدید؟ یعنی از شماره ی ۱ تا ۵ رو با چه اولویتی انجام میدید؟

اولویت های خودتونو تعیین کنید و برای تحلیلش پایین عکس رو ببینید.

 زیگموند فروید



b55d91d99550703f079884c5c1616bc3 تست بسیار جالب خودشناسی فروید +عکس

فروید یکی از بارزترین شخصیت های علمی قرن بیستم است.

او در ۶ ماه مه ۱۸۵۶ به دنیا آمد و در در ۲۳ سپتامبر ۱۹۳۹ از دنیا رفت.

او اطریشی بود و از بنیانگذاران دانشکده روانپزشکی.

بیشترین شهرت فروید مربوط به کارهای او در زمینه روان شناسی تمایلات جنسی، رویاها و ضمیر ناخودآگاه است.

او به عنوان پدر علم روان تحلیل گری شناخته می شود.

 هر یک از ۵ مورد بالا نشون دهنده یکی از جنبه های زندگی شماست.

۱- زنگ تلفن، نشونه شغل و کار شماست.

۲- گریه بچه، نشون دهنده خانواده است.

۳- زنگ در خونه، نشون دهنده دوستان شماست.

۴- لباس ها، نشون دهنده پول هستن.

۵- سر رفتن آب، نشون دهنده میل جنسی (Sex) هستش.

ترتیب انتخاب های شما نشون دهنده اولویت های ذهن شما در زندگیه.


+نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت15:15توسط ebipic |
سخنان ناب بزرگان

آدمیت هر کس از آنجایی آغاز میشود که با ابلیس شروع به مبارزه کند

آنان که می فهمند عذاب می کشند و آنان که نمی فهمند عذاب میدهند (دکتر شریعتی)

آنانکه گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرار آنند

آنچه در همه پدر و مادر ها مشترک است اینکه مذهب را طوری تعریف می کنند که انگار شیپور را از طرف دیگرش باد می کنند(دکتر شریعتی)

آنچه صحیح است همیشه مورد علاقه ی همگان نیست و آنچه مورد علاقه ی همگان است همیشه صحیح نیست

آنکس که جرات انجام کارهای شایسته را دارد انسان است(شکسپیر)

آنکه در پی اثبات خویش اشت خود را نفی می کند  وآنکه از خود میگذرد خود را اثبات می کند(ژید)

آنگاه که تقدیر واقع نگردیده از تدبیر هم کاری ساخته نیست (دکتر شریعتی)

ارزش هر انسانی به قدر همت اوست (امام علی )

از دوست نباید بیش از آن خواست که از نسیم صبح یا بوی گل توقع داریم

از زندگی هر انچه لیاقتش را د اریم به ما میرسد نه انچه که ارزویش را داریم

از عقلت استفاده کن اما بدان همیشه احساس است که انسان را به جلو می راند

 ازهمه چیزگذشتن وبه همه چیزرسیدن مهم نیست،مهم ازچه گذشتن وبه چه رسیدن است

استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن دین من است(دکتر شریعتی)

اغلب مردم تقریبا به همان اندازه ای شاد هستند که ذهن خود را برای آن آناده کرده اند (دکتر شریعتی)

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا به این امید دم می زنم که هر نفس گامی به تو نزدیکتر شوم این زندگی من است (دکتر شریعتی)

اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید گریه کنی لذت دیدن ستاره را هم از دست خواهی داد (شکسپیر)

اگر خواستی انسان را بشناسی به گفته هایش نه به نگفته هایش گوش بسپار

چراکه حقیقت انسان در چیزی است که از گفتن آن ناتوان است (دکتر شریعتی)

اگر دل بخواهد هزار راه پیدا می کند و اگر نخواهد هزار بهانه میتراشد (مثل برنئو)

اگر دوست داشتن به حد اخلاص رسیده باشد دوست را به دوست همانند می کند (دکتر شریعتی)

اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ میگوید حقیقت را کسی میگوید که برای تو زندگی می کند

اگرآرامش ذهنی بیشتری می خواهید؛برروی هرواقعه ای برچسب خوب یا بد نزنید

اگرمی خواهیدمردم درباره ی شماخوب فكركنندازخودتان تعریف نكنید(پاسكال)

انسان با برآوردن تمایلات خویش به لذت نمی رسد  بلکه وقتی بر تمایلاتش پا می گذارد به لذت می رسد

انسان به اندازه ای که به مرحله ی انسان بودن نزدیک میشود احساس تنهایی بیشتری می کند.

انسان به همان نسبت که می تواند دوست داشته باشد وجود دارد

انسان بیش از زندگیست آنجا که هستی پایان می یابد او ادامه می یابد (دکتر شریعتی)

انسان خداگونه ای در تبعید است (دکتر شریعتی )

انسان گاهی برای زندگی لازم می بیند احساساتش را بکشد در حالی که او زندگی می کند تا احساساتش نمیرند

انسان موجودی است که باید دوست بدارد و بپرستد(دکتر شریعتی)

ای انسانها از راهی نروید که روندگان آن بسیارند از راهی بروید که روندگان آن کمند (انجیل)

با همه چیز در آمیز و با هیچ چیز آمیخته نشو در انزوا پاک ماندن نه سخت است نه با ارزش (دکتر شریعتی)

باید زیاد مطالعه کنید تا بدانید که هیچ نمی دانید. "مونت کیو"

بدبختی را فراموش کنید تا خوشبخت شوید (مترلینگ)

برای شوهردانش لازم است برای زن نجابت (ژرژهربرت)

بسیار کمتر از آنچه می دانیم می اندیشیم (دکتر شریعتی)

بسیاری ازمردان بزرگ برای عظمت خودمدیون مشکلات بزرگی هستندکه درزندگی باآن روبروبودند(اسپرژن)

بعضی هامرگ راآنقدربزرگ می کنند؛که دیگرجایی برای زندگی باقی نمی ماند

بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه که بدان می نگری (دکتر شریعتی)

به چیزی که گذشت غم نخور ، به آن چیزی که پس از آن آمد لبخند بزن

به خشم آوردن و شرمنده ساختن دوست مقدمه جدایی از اوست (امام علی)

به دنبال فرصت باش نه امنیت جای قایق در بندر گاه امن است ولی به تدریج کفش خواهد پوسید

به دنبال کسی نباش که بتونی باهاش زندگی کنی به دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی

به زور می توان چیزی را گرفت ولی به زور نمی توان آنرا نگه داشت(دکتر شریعتی)

به عوض اینکه به تاریکی لعنت فرستیدیک شمع روشن کنید (لنفوسیوس)

به محض آرام شدن دریای افکار،کشتی های نجات ازراه می رسند (امام علی)

به یاد داشته باش : به خدایت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ، به مشکلاتت بگو چقدر خدایت بزرگ است

بهترین دوست من کسی است که من میتوانم با صمیمی باشم و در کنار او با صدای بلند فکر کنم (امرسون)

بهترین رابطه بین دو نفر زمانیست که عشقشان به هم بیشتر از نیازشان به هم باشد    "پائولو کولیو"


+نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت14:48توسط ebipic |
سال هاست که شیطان فریاد میزند: ادم پیدا کنید سجده خواهم کرد

در دنیا طوری زندگی کن که
انگار خدا فقط با تو کار دارد و بس ...
یعنی تنها به تکالیف تو رسیدگی
میکند و با دیگران کاری ندارد
و فقط تویی که در قبال کارهایی که
میکنی باید جواب پس بدهی،
آیه های قران با تو روی سخن دارند
و با کس دیگری کاری ندارند
با این ذهنیت شاید کمی تغییر رویه دهی...

*آنتونی رابینز:هر کاری برای هرکس،در هرجای دنیا مقدور باشدبرای شما نیز امکانپذیر است فقط کافیست دیگران را سرمشق قرار دهید

*آنتونی رابینز:فرق آدم های موفق و ناموفق در آنچه که دارند نیست،بلکه در این است که با توجه به امکانات و تجربیات خود چه می بینند و چه می کنند

*آنتونی رابینز:آمادگی داشتن و استفاده از فرصت ها مجموعا چیزی را به وجود می آورند که آن را خوشبختی می نامیم

*آنتونی رابینز:صورت درونی شما رنگ شخصیت شما را به خود گرفته است

*آنتونی رابینز:به خاطر داشته باشیم هیچ چیز بطور ذاتی خوب یا بد نیست بلکه ارزش هر واقعه به آن است که ما چگونه آن را به تصور در آوریم

*آنتونی رابینز:کلید رسیدن به نتیجه ی دلخواه آن است که امور را طوری به تصور در آوریم که روحیه ی ما را تقویت سازد که به ما شهامت برداشتن قدمهایی را بدهد که سر انجام ما را به نتیجه برساند

*آنتونی رابینز:اگر کاری را بدون نتیجه در نظر بگیریم،طبعا"بدون نتیجه هم خواهد بود

*آنتونی رابینز:زندگی همچون رودخانه است،همیشه جریان دارد و اگر مسیر خود را آگاهانه و از روی قصد معین نکنید،دستخوش امواج آن خواهید شد

*آنتونی رابینز:اگر تخم های فکری و جسمی هدفی را که در نظر دارید نکارید،علف های هرزه خود به خود سبز خواهند شد

*آنتونی رابینز:اگر مدام به جنبه های نامطبوع زندگی،به آن چیزهایی که خواست شما نیست و به همه ی مشکلاتی که ممکن است ایجاد شود فکر کنید،ناخواسته خود را در وضعیتی قرار می دهید که به سود همان رفتارها و نتایج است

*آنتونی رابینز:رفتار شما همیشه معرف شخصیت شما نیست

*آنتونی رابینز:به خاطر داشته باشید که رفتار شما ناشی از روحیات شما و روحیات شما ناشی از تصورات ذهنی و وضع جسمانی شماست که هر دو عامل را می توانید در یک لحظه دگرگون سازید

*آنتونی رابینز:هر حادثه ای دارای دلیل و مقصودی است که به مصلحت ماست

*آنتونی رابینز:مردان موفق عقیده دارند که در بطن هر بدبختی و حادثه ای ناخوشایند،دانه ای است که روزی ثمر خواهد داد و منافع بسیار به بار خواهد آورد

*آنتونی رابینز:کیفیت زندگی ما وابسته به کیفیت ارتباطات ماست

*آنتونی رابینز:شما قادر به انجام هر کاری که از عهده ی دیگران ساخته باشد هستید

*آنتونی رابینز:همین که به خود بگویید نمی توانید،راه های فکری خود را برای رسیدن به موفقیت سد کرده اید

*آنتونی رابینز: اگر دلایل کافی داشته باشید واقع می توانید هر کاری را در جهان به انجام رسانید

**آنتونی رابینز: جوانب کار را روشن سازید،ببینید اگر به هدفتان برسید چگونه به نظر می آیید؟چه احساسی دارید؟چه می بینید و چه می شنوید؟.اگر ندانید رسیدن به هدف یعنی چه؟،ممکن است به آن برسید ولی متوجه نشوید،ممکن است پیروز شوید و خیال کنید شکست خورده اید

**آنتونی رابینز: کسانی را می شناسیم که سر در گمند،هر روز به راهی می روند،کاری را شروع می کنند بعد به کار دیگری می چسبند.آنها مشکل ساده ای دارند؛آن مشکل این است::نمی دانند چه می خواهند.شما هم اگر ندانید هدفتان چیست،طبیعی است که نتوانید به آن برسید

**آنتونی رابینز: ما می توانیم امور را هرطور که بخواهیم متصور سازیم،اگر تصور کنید که معشوق شما فریبتان می دهد،فورا دچار حالت خشم و عصبانیت می شوید،در این حالت چگونه با او رفتار می کنید؟معمولا رفتار چندان خوبی نخواهید داشت.ممکن است با دشنام وکلمات اهانت آمیز به او حمله کنید یا اینکه ناراحتی را در درون خود بریزید و بعدا" بصورت دیگری انتقام بگیرید در صورتی که فرد مود علاقه ی شما ممکن است خلافی نکرده باشد،ولی رفتار شما که ناشی از حالت روحی تان است سبب می شود او به کار خلاف تمایل پیدا کند


+نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت14:38توسط ebipic |
هنر بحث،

هنر بحث، هنر زندگی و ابزار اصلی گفتگو است. بحث هرگز مبارزه لفظی نیست و زمانی که طرفین در آن شرکت کنند، باارزش و رضایت بخش است .بحث موفق وسیله شکست نیست بلکه به طرف مقابل و ما کمک می کند که به خواسته خود برسیم.گوش دادن مهم ترین هنر بحث و توانایی شنیدن گفته ها و ناگفته ها از بین صحبت دیگران است..

چگونه بحث کنیم؟ بگذارید طرف مقابل تان موضع خود را کاملا تشریح کند. قبل از پاسخ دادن کمی تامل کنید. اصرار نداشته باشید صد درصد برنده شوید. موضع خود را به آرامی و به دقت بیان کنید. برای طرف مقابل یک راه فرار بگذارید


تو که اهسته میخوانی قنوت گریه هایت را میان ربنای سبز دستانت دعایم کن
ای روز های خوب که در راهید ...ای جاده های گمشده در مه ....ای روزهای سخت ادامه...از پشت لحظه ها به در آیید...ای روز آفتابی...ای مثل چشم های خدا آبی ...ای آمدن روز ...ای مثل روز آمدنت روشن...این روزها که میگذرد،هرروز...در انتظار آمدنت هستم ...قیصر امین پور
چه بخواهیم و نخواهیم ما به دنیا آمدیم / با یک دنیا آرزو از آسمان‌ها آمدیم
ما از آن آسمانیم روحمان آبی است / شبهای قصه هامان همیشه مهتابی است
زندگی را بو کنیم / هر چه داریم در دلمان رو کنیم
آبی و سرزنده و مغرور باشیم / در طی این بازی زندگی پر شور باشیم

+نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت13:0توسط ebipic |
سخنان دکتر علی شریعتی

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...
اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...
 اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...
اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.
 وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم
كه خدا يك دوچرخه به من بدهد..
بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد.
پس يك دوچرخه دزديدم
و دعا كردم كه خدا مرا ببخش
 هی با خود فکر می کنم ،
چگونه است که ما ، در این سر دنیا ،
عرق می ریزیم و وضع مان این است
و آنها ، در آن سر دنیا ،
عرق می خورند و وضع شان آن است! ...نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

                                                                          "دکتر شريعتي"

+نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت19:40توسط ebipic |
سخنان دکتر شریعتی

*مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

 *جامعه دو طبقه دارد: 1:طبقه ای که می خورد و کار نمی کند 2:طبقه ای که کار می کند و نمی خورد.

 *تمام بدبختی های آدم مال این دو کلمه است یکی داشتن و یکی خواستن.

 *چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است.

 *کیست که تنها آروزی همیشگی اش در این جهان این باشد که تنها چیزی را که از این جهان آرزو می کند از دست بدهد؟

 *آن ها که از در می آیند و می روند چهارپایان نجیب و ساکت تاریخ اند حادثه ها را تنها کسانی در زندگی آدمی آفریده اند که از پنجره ها بیرون جسته اند و... یا به درون پریده اند.

 *چقدر دعا می کنم که: بعضی اصوات را نشنونی بعضی رنگ ها نبینی بعضی افکار را نفهمی بعضی حالات را حس نکنی

 *با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.

 *این سه راهی است که در پیش پای هر انسانی گشوده است: پلیدی پاکی پوچی

 *شرف مرد هم چون بکارت یک دختر است اگر یک بار لکه دار شد دیگر هرگز جبران پذیر نیست

 *چقدر دوست دارم این سخن مسیح را « از راه هایی مروید که روندگان آن بسیارند از راه هایی بروید که روندگان آن کم اند»

 *آدم بالاخره می میره حالا من به اسهال خونی بمیرم بهتره یا به خاطر حرفم؟

 *چاپلوسی یونجه لطیفی است برای درازگوشان دمبه دار خوشحال

 *گریستن خوب نیست مگر بشود جوری گریست که چشم ها نفهمند

 *پروانه ی شمع اگر هم چون مرغ خانگی نه بر گرد شمع که در پی خروس می رفت زندگی در زیر پایش رام می گشت و آسمان بر بالای سرش به کام

 *من از دو کار نفرت دارم : یکی درد دل کردن که کار شبه مردهاست و یکی هم از خود دفاع کردن برای تبرئه خود جوش زدن که کار مستضعفین است. شجاع به همدرد نیازمند نیست از ناله شرم دارد.

 *برای خوشبخت بودن به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن و یاس انسان امروزه یاسی است ناشی از آگاهی اش به خویش و خوش بینی انسان در تاریخ زاییده ی جهلش نسبت به خویش است

 *زنی که زیبایی اندیشه پیدا کرده باشد زیبایی بدنش را نشان نمی دهد

 *دو پدیده را مردم یا عوام نمی توانند از هم سوا کنند یکی شور مذهبی است یکی شعور مذهبی.که این دو ربطی به هم ندارند آن کسی که شور مذهبی دارد خیال می کند که شعور مذهبی هم دارد

 *هرکس – نه تنها – به میزان معلوماتی که دارد عالم نیست بکله به میزان مجهولاتی که در عالم احساس می کند عالم است.

 *انسان به میزان برخورداری هایی که در زندگی دارد انسان نیست بلکه به اندازه نیازهایی که در خود احساس می کند انسان است.

 *برای این که قومی خوب سواری بدهد باید احساس انسان بودن از او گرفته شود.

 *چقدر این قفس برایم تنگ است. من تاب تنگنا ندارم !

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است .


+نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت19:39توسط ebipic |
سخنان دکتر علی شریعتی


ای آزادی،

 تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو

یعنی هیچ! ...
ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.

ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !

 و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.

 اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.

من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ...

« دکتر علی شریعتی »


+نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت19:39توسط ebipic |
کفرنامه کارو" تكیه بر جای خدا"

بیوگرافی کارو ....

کارو شاعر و نثر نويس معاصر ، برادر خواننده معروف ويگن در سال 1306 ه.ش در همدان ديده به جهان گشود اين شاعر نه چندان نامی اما برای اهل هنر آشنا مضمون بيشتر اشعارش دردهای اجتماعی است که فقر در آنها بيداد می کند کتاب معروف او سکوت سرد است که در سال 1334 به نثر و نظم درآورده و به چاپ رسانده از باقی آثارش نامه ها- خاطرات- گورکن – ماسه ها و حماسه ها و کفرنامه کارو را می توان نام برد.
اين شاعر حساس بنا به گفته ای در همان سال 1334 بعد از نوشتن يک وصيت نامه در سن 28 سالگی دست به خود کشی زد که خود از آن به 280 سال رنج و مشقت ياد می کند .
در گوشه ای از اين وصيت نامه آمده است: می دانم پس از مرگم ثروتمندی ، از ميان ثروتمندان شهر ما پيدا خواهد شد که لاشه مرا بخاطر اضافه کردن شهرتی بر شهرتهای کذائی خود، به خاک بسپارد....
...اما نه ! ثروتمندان محترم!؟... لطفا مرا با پول خود ، به خاک نسپاريد!... لاشه مرا با کارد آشپزخانه ی رنگ و رو رفته مان، که قلمتراش مداد شبهای نويسندگی من است، در هم بدريد! و پاره های سرگردان لاشه ی مرا در پست ترين نقاط شهر، به سگها بسپاريد ...! من میخواهم ، از لاشه من ، چندين سگ گرسنه سير شود... شما آدمکهای کمتر از سگ ، که هيچ انسان گرسنه ای از درگاهتان سير نشد!...
من ميميرم ... اما مرگ من ، مرگ زندگی من نيست! مرگ من ، انتقامی است که زندگی من ، از جعل کننده ی نام خودش می گيرد؟. من ميميرم تا زندگی زير دست و پای مرگ نميرد!... مرگ من، عصيان يک زندگی است که نمی خواهد بميرد...!

"تكیه بر جای خدا"

شبی در حال مستی تكیه بر جای خدا كردم

در آن یك شب خدایا من عجایب كارها كردم

جهان را روی هم كوبیدم از نو ساختم گیتی

ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم

كشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگویم كودتا كردم

خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او

خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم

میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین

هر آن چیزی كه از اول بود نابود و فنا كردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

كشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها كردم

نمازو روزه را تعطیل كردم، كعبه را بستم

وثاق بندگی را از ریاكاری جدا كردم

امام و قطب و پیغمبر نكردم در جهان منصوب

خدایی بر زمین و بر زمان بی كدخدا كردم

نكردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی

نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا كردم

شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم

به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا كردم

بدون اسقف و پاپ و كشیش و مفتی اعظم

خلایق را به امر حق شناسی آشنا كردم

نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال

نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم

نمودم خلق را آسوده از شر ریاكاران

به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا كردم

ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان

نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ریا كردم

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

میان خلق آنان را پی خدمت رها كردم

مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را

نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم

نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد

به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم

هر آنكس را كه میدانستم از اول بود فاسد

نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم

به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاك

قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم

سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبیدم

دگر قانون استثمار را زیر پا كردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم

سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت

نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا كردم

نه یك بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم

نه بر یك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم

نكردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری

گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم

به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از كارهای مردم غم دیده وا كردم

به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدایی درد مردم را دوا كردم

جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض

تمام بندگان خویش را از خود رضا كردم

نگویندم كه تاریكی به كفشت هست از اول

نكردم خلق شیطان را عجب كاری به جا كردم

چو میدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد

نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم

نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم

خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم

زمن سر زد هزاران كار دیگر تا سحر لیكن

چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم

سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار

خدایا در پناه می جسارت بر خدا كردم

شدم بار دگر یك بنده درگاه او گفت

خداوندا نفهميدم خطا كردم .....


شبی در حال  مستی تکیه بر جای خدا کردم

نمی دانم کجا بودم چه ها کردم چه ها کردم

در آن لمحه ز مستی حال گردان شد

خدا دیدم وجودم محو وگریان شد

بخود فائق شدم مستی ز سر رفت

غرور آمد دلم از حد کم رست

خدا دیدم خودم را بندگی کو؟

کجا شد جبر و سختی بی خودی کو؟

زدم حکمی که لیلی کو ومجنون؟

زدم حکمی کجا شد جنگ وکو خون؟

چو مستی دست در جای خدا زد

به چنگیزان ونامردان قفا زد

به لیلی حکم عشق دائمی داد

به شیرین حق خوب زندگی داد

به مجنون آتشی از جنس دم داد

به فرهاد اهرمی کو هان شکن داد

چرا لیلی ومجنون باز مانند؟

چرا فرهاد از شیرین برانند؟

چرا وقتی که من مست وخدایم

چنان باشم که گویندم گدایم؟

در آن حالت که پیمانه پرم بود

شرابم همدم ودل ساغرم بود

من مست و خراب حالا خدایم

ز ضعف و هجرو غم ، حالا جدایم

به پیران وقت پیری می دهم جان

جوانان در جوانی قوت ونانپ

چرا آهو ز مادر باز ماند؟

چرا فرزند صیادش بنالد؟

چراها و چراها و چراها

شب قدرت گذشت وآرزوها

بسختی قامتم را راست کردم

گلوی خشک خود را صاف کردم

کنار بسترم پیمانه ای پر

ولی جیبم تهی از سکه ودر

شراب از سر برفته بی تا مل

نمی یابم اثر از تاج واز گل

همان مست ورهای رو سیاهم

غلط کردم که پی بردم خدایم!

خداوندا .

خدائی کردنت ننگ است.
خداوندا تو نامردی. خداوندا تو نیستی تو هیچی تو پوچی.
خداوندا تو را هرگز نمی خواهم.
خداوندا! اگر روزی از عرشت به زیر آیی
و لباس فقر بپوشیو برای لقمه نانی غرورت را به پای نامردان بشکنی
زمین و آسمانت را کفر میگویی? نمیگویی؟
خداوندا اگر در روز گرماگیر تابستانی تن خسته خویش را بر سایه دیواری به خاک بسپارندکی آنطرف تر کاخ های مرمرین بینی
زمین و آسمانت را کفر می گویی? نمی گویی؟!
خداوندا اگر با مردم آمیزی شتابان در پی روزی ز پیشانی عرق ریزی شب آزرده و دل خسته تهی دست و زبان بسته بسوی خانه باز آیی
زمین و آسمانت را کفر می گویی? نمی گویی؟!
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده دادی تو خود گفتی که نا مردمان بهشت را نمیبینندولی من با دو چشم خویشتن دیدم که نا مردمان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ میسازند
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کردولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم میگیردبرادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیردنگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام لخت مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا می لغزد
تو خود سلطان تبعیضی تو خود فتنه انگیزی اگر در روز خلقت مست نمیکردی یکی را همچون من بدبخت یکی را بی دلیل آقا نمیکردی جهانی را اینچنین غوغا نمیکردی
هرگز این سازها شادم نمیسازد دگر آهم نمیگیرد دگر بنگ باده و تریاک آرامم نمیسازد شب است و ماه میرقصد ستاره نقره می پاشدمن اما در سکوت خلوتت آهسته میگریم اگر حق است زدم زیر خدایی....!!!
خداوندا تو می گفتی زنا زشت است و من دانم که عیسی زاده طبع زنا زاد خداوندیست..
خداوندا اگر مردانگی این اسن اگر خون مایه دین است.
به نامردی مردان نامردت قسم . نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیاویزم.
خداوندا باز از تو میترسم و دوستت دارم.....

گفتار آخرین ...

در آخرین لحظات زندگی پدرم با گریه و زاری سر ببالینش

نهادم ... گفتم پدر ! من که در هنگام زندگی خدمتی برایت انجام ندادم

ولی ... باور کن پدر ... پس از مرگ تو هر روز گل های اطراف گور تو را با

آب دیده آبیاری خواهم کرد ! ... پدرم خندید خنده ای سر آپا درد خنده ای

نا تمام و سرد که نا تمامی یک ناله ی آهسته تمامش کرد .....

آن وقت گفت : پسر خوب من با آمدن تو بر سر گورم کاری ندارم

ولی هیچوقت انتظار دیدن گل را در اطراف گور من نداشته باش ...

چون : زمین برای رویاندن گل ها قوت لازم دارد و من

در سرتاسر زندگی چه چیز با قوتی خوردم

که تحویل زمین بدهم؟.......

 شکست سکوت

طبال بزن بزن که نابود شدم

                        بر تار غروب زندگی پود شدم

عمرم همه رفت در کوره مرگ

                        آتش زده استخوان بی دود شدم


  
هنوز کاملا در قبر زندگی جابجا نشده بودم که یکباره احساس کردم

دستی آشنا و مضطرب سنگ قبرم را می کوبد
لحظه ای بعد روح سرگردانم با دیدگان اشک آلود از لابلای خاک قبرم
به کنارم آمد
بدون هیچ گفتگو دستم را گرفت و از زیذ خاک بیرونم کشید.
نگاهی به سنگ قبرم کرد و گفت:
ببین....این بشر دروغگو...حتی پس از مرگ تو هم... به حقیقت و آنچه
را که مربوط به توست پشت پا زده.
راست می گفت.
بروی سنگ قبرم نوشته بودند:
در سال هزار و سیصد و شصت و یک متولد و در سال هزار و سیصد و
هشتاد و سه مرد.
دروغ بود.
سال شصت و یک سالی بود که من مردم و زندگی من پس از سالها
مرگ تحمیلی در سال هشتاد و سه شروع شد.
سنگ قبرم را وارونه کردم تا حقیقت را بنویسم.
روحم این بار با خنده گفت:
فراموش کن این مسخره بازیها را.
به کسی چه مربوط که تو کی آمدی و کی رفتی...برو بخواب.
راست می گفت.
من هم خنده کنان رفتم و خوابیدم.
چه خوابی...چه خواب خوبی.
کاش همه می فهمیدند.
کاش همه می فهمیدند
                                                                                       (
کارو )


متنهای کارو ..اشعارش همه و همه ...وقتی از دل خوانده میشود ویران میکند....مرا که ویران کرد..شما را نمیدانم.



+نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت19:29توسط ebipic |
نوشته های کارو

شب است و ماه می رقصد ستاره نقره می پاشدنسیم پونه و عطر شقایق ها

ز لبهای هوس الود زنبق های وحشی بوسه می چیند و من تنهای تنهایم در این تاریکی شب
خدایم آه خدایم صدایت میزنم بشنو صدایم
از زبان کارو فریادت دهم٬ اگرهستی برس به دادم!

خداوندا! اگر روزی از عرشت به زیر آیی
و لباس فقر بپوشی
و برای لقمه نانی غرورت را به پای نامردان بشکنی

زمین و آسمانت را کفر میگویی٬ نمیگویی؟

خداوندا اگر در روز گرماگیر تابستانی
تن خسته خویش را بر سایه دیواری
به خاک بسپاری
اندکی آنطرف تر کاخ های مرمرین بینی

زمین و آسمانت را کفر می گویی٬ نمی گویی؟!
خداوندا اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده و دل خسته
تهی دست و زبان بسته
بسوی خانه باز آیی
زمین و آسمانت را کفر می گویی٬ نمی گویی؟!
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده دادی
تو خود گفتی که نا مردمان بهشت را نمیبینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نا مردمان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ میسازند
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت
بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت
مصلوب خواهی کرد
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
پدر با نورسته خویش گرم میگیرد
برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد
نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد
قدم ها در بستر فحشا می لغزد

خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمیکردی
یکی را همچون من بدبخت یکی را بی دلیل آقا نمیکردی
جهانی را اینچنین غوغا نمیکردی

هرگز این سازها شادم نمیسازد
دگر آهم نمیگیرد
دگر بنگ باده و تریاک آرام نمیسازد
شب است و ماه میرقصد
ستاره نقره می پاشد
من اما در سکوت خلوتت آهسته میگریم
اگر حق است زدم زیر خدایی....!!!
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
خداوندا تو می گفتی زنا زشت است و من دانم که عیسی زاده طبع زنا زاد خداوندیست.
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
زین سپس با دگران عشق و صفا خواهم کرد همچو تو یکسره من ترک وفا خواهم کرد
زین سپس جای وفا چو تو جفا خواهم کرد ترک سجاده و تسبیح و َردا خواهم کرد
گذر از کوی تو چون باد صبا خواهم کرد
هرگز این گوش من از تو سخن حق نشنید مردمان گوش به افسانهَ زاهد ندهید
داده از پند به من پیر خرابات نوید کز تو ای عهد شکن این دل دیوانه رمید
شِکوه زآین بدت پیش خدا خواهم کرد
درس حکمت همه را خواندم و دیدم به عیان بهر هر درد دوایی است دواها پنهان
نسخهَ درد من این بادهَ ناب است بدان کز طبیبان جفا جوی نگرفتم درمان
زخم دل را میِ ناب دوا خواهم کرد
من که هم می خورم و دُردی آن پادشهم بهتر آنست که اِمشب به همانجا بروم
سر خود بر در خُمخانهَ آن شاه نهم آنقدر باده خورم تا زغم آزاد شوم
دست از دامن طناز رها خواهم کرد
خواهم از شیخ کشی شهره این شهر شوم شیخ و ملاء و مُریدان همه را قهر شوم
بر مذاق همه شیخان دغل زهر شوم گر که روزی زقضا حاکم این شهر شوم
خون صد شیخ به یک مست روا خواهم کرد
زکم و بیش و بسیار بگیرم از شیخ وجه اندوخته و دینار بگیرم از شیخ
آنقدر جامه و دستار بگیرم از شیخ باج میخانهَ اَمرار بگیرم از شیخ
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
وقف سازم دو سه میخانهَ با نام و نشان وَندَر آنجا دو سه ساقی به مهروی عیان
تا نمایند همه را واقف ز اسرار جهان گِرد هر چرخ به من مهلتی ای باده خواران
کف این میکده ها را زعبا خواهم کرد
هر که این نظم سرود خرٌم و دلشاد بُود خانهَ ذوقی و گوینده اش آباد بُود
انتقادی نبود هر سخن آزاد بُود تا قلم در کف من تیشهَ فرهاد بُود
تا ابد در دل این کوه صدا خواهم کرد

کارو



+نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت19:25توسط ebipic |
اشتباه کارانسان است دراشتباه ماندن کار حیوان


+نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت18:43توسط ebipic |
سعی کن فقط و فقط به این حرفام ..........یه کمی فکر کنی


پایان راه کاملاً پیداست!

می دهم قابش کنند کنایه هایت را به رسم یادگاری.

و به همان دیوار میاویزمش!

جای همان دستخط تماشائی…

خداحافظ خداحافظ ای تمام نا تمام

و خود بهتر میدانی که با تو هستم

                                         ***************************

گاهی وقتها از نردبان بالا می روی تا دستان خدا را بگیری غافل از اینکه خدا پایین ایستاده و نردبان را محکم گرفته که تو نیفتی.


ادامه مطلب
+نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت15:41توسط ebipic |
کاش به زمانی برگردم که تنها غم زندگی ام شکستن نوک مدادم بود

اعتماد مثل کاغذه اگه مچاله شد

هر چقدر هم صافش کنى معجزست به حالت اولش برگرده اونم با کلی سختی

***************************

جغد گفت:خدایا آدمهایت مرا وآوازهایم را دوست

 ندارند،خداوند گفت:آوازهایت بوی دل کندن می دهد

و آدمها عاشق دل بستن هستند اما تو مرغ اندیشه و

تماشائی و آنکه می بیند و میاندیشید به چیزی دل

نمی بندد.خدای من محبوب من ، به ما هم چنین

بینشی بده که ببینیم ودل نبندیم......


+نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت15:8توسط ebipic |
برای تا ابد ماندن باید رفت.گاهی از قلب کسی گاهی به قلب کسی

نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:

درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار!

خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو


کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام!


درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو!

حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

سکوت که میکنم

میگویی خداحافظ !

لطفا دیگر سکوت هایم را تفسیر نکن

اگر می توانستی ‌‌معنی آن ها را بفهمی که کارمان

به خداحافظی نمیکشید .. !!

آدم ها همه می پندارند که زنده اند!
 
برای آن ها تنها نشانه حیات،

بخار گرم نفس هایشان است!

کسی از کسی نمی پرسد:
آهای فلانی!! از خانه دلت چه خبر؟؟؟

     
+نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت19:23توسط ebipic |
قطرات اشک

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار ...عاشق پسر شد. پسر قدبلندبود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار ...عاشق پسر شد. پسر قدبلندبود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار ...عاشق پسر شد. پسر قدبلندبود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد
 :

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد
 :
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد

+نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت18:57توسط ebipic |